داستان‌های کوتاه کافکا

داستان‌های کوتاه کافکا

در پادوک سه دو داستان کوتاه از فرانتس کافکا را خواندیم.
کافکا از غول‌های ادبیات دنیاست و هرکس اندک ارتباطی با دنیای ادبیات داشته باشد درباره‌ی او شنیده و شاید مختصر آشنایی با او داشته باشد.
فرانتس کافکا در 1883 در پراگ، در امپراطوری اتریش-مجارستان و در خانواده‌ای متوسط و یهودی به‌دنیا آمد. بعد از شانزده سال تحصیل، در 1906 از دانشگاه با مدرک حقوق فارغ‌التحصیل شد و باقی عمرش را مشغول کار اداری بود؛ 14 سال کارمندی اداره بیمه. کافکا سه‌بار نامزد کرد (دوبار با فلیسه بائر) اما هیچوقت ازدواج نکرد، یک جنگ‌جهانی را دید و تقریبا تمام عمرش را در پراگ زندگی کرد. 
از کافکا 40 اثر کامل، بسیاری نوشته‌های کوتاه، یادداشت‌ها، نامه‌ها و سه اثر بزرگ نیمه تمام (محاکمه - قصر - کافکا) باقی مانده است.
او در 1924 و در چهل سالگی بر اثر سلِ حنجره در آسایشگاهی در وین چشم از جهان فرو بست.
کافکا در زمان حیاتش چیز چندانی از خود منتشر نکرد و تقریبا گمنام بود، و علاوه بر آن به دوست و وصی خود ماکس برود (نویسنده) وصیت کرده بود که تمام آثار به‌جا مانده را بسوزاند. اما برود این وصیت را نادیده گرفت و بعد از مرگ کافکا با دیدن یادداشت‌ها و نوشته‌های او پی به عظمت آن‌ها برد و کمر همت به انتشار آن‌ها بست و بدین ترتیب {احتمالا} بزرگ‌ترین نویسنده‌ی آلمانی‌زبان قرن بیستم را به دنیا معرفی کرد.
کافکا نویسنده‌ی عجیب است، با سبک خاص و افکاری خاص که در فضای مخصوص به خود آن‌ها را پرورش می‌داد و شخصیت‌هایش را در جهانی «کافکایی» به حرکت درمی‌آورد. 
او زندگی خوبی نداشت، تقریبا از عشق - زندگی خانوادگی و استقلال فردی بهره‌ای نبرد. تا سی سالگی در خانه‌ی والدینش زندگی می‌کرد و زیر سایه‌ی آن‌ها بود. مادری خانه‌دار، عامی و مهران که قدرت درک پسر را نداشت، و پدر تاجر و قلدرمآب که پسر را تحقیر می‌کرد. کافکا نمی‌توانست با آن‌ها ارتباط برقرار کند و از این در رنج بود. البته او روحیات بسیار حساسی داشت و هرچیزی موجب آزار او می‌شد. او آدم تنهایی بود، از نظر روحی خسته و از نظر جسمی ناخوش بود. بیماری رهایش نمی‌کرد، وضعیت کار و خانواده بر این فشارها می‌افزود و را بیشتر در خود فرومی‌برد. و او برای رهایی از این فشارها درمانی بهتر از ادبیات برای خود نمی‌شناخت. می‌نوشت تا رها شود. به‌قولی تنها نیرویی که در درونش بود ادبیات بود.
البته ادبیات برای او چیزی نبود که از عالم خیال بیاد و برای رویابافی آن‌را به‌کار ببندد؛ بلکه نوشتن کوششی آمیخته با یأس بود که برای هضم‌کردن تاثیرات زندگی روزمره به‌کار می‌بست. آدم‌ها، خنده‌ها، تمسخرها، نیش و کنایه‌ها، محبت‌ها، غریبه‌ها و حتی دوستان و آشنایان هم به نحوی باعث آزارش بودند.زندگی روزمره برای کافکا کابوسی بود که در بیداری تجربه می‌کرد، و نوشتن تنها راه فرار از این کابوس‌ها بود.
و همین‌جا می‌توان ریشه‌ و خاستگاه فضای عجیب و خاص آثارش را یافت، روحیات حساس او و فشارهای اجتماعی او را به خلق دنیای خودش واداشت.
دنیایی که کافکا خلق کرده دنیای جذاب، عمیق، گاه طنزآلود و گاه غمگینی‌است که ارتباط برقرار کردن با آن برای هر مخاطبی آسان نیست، و اغلب از فضای کسل‌کننده‌ی آثارش می‌نالند. اما دنیای کافکا شاید در ظاهر بی‌روح و سیاه باشد اما وقتی در آن دقت کنی خلاف این را درخواهی یافت.
تقریبا تمام آثار کافکا به فارسی ترجمه شده‌اند. پیشنهاد ما برای آثار داستانی او مجموعه‌ای است که به همت و ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد توسط نشر ماهی منتشر شده و تمام آثار داستانی او را شامل می‌شو: داستان‌های کوتاه کافکا، محاکمه، قصر، امریکا.

داستان‌های روایت‌شده در پادوک سه از مجموه داستان‌های کوتاه کافکا انتخاب شده‌اند.
1. بازگشت: 
داستانی که به‌عقیده منتقدان ریشه در ارتباط کافکا با پدرش و خانواده‌اش دارد و در اواخر عمرش آن‌را نوشته، داستان در بیست جمله با راوی اول شخص که در 1936 توسط ماکس برود منتشر گردیده.
2. پل:
پل یکی از داستان‌های عمیق و پرحرف کافکاست که آن‌را در 1916 نوشته اما این داستان هم بعد از مرگش در 1391 و در مجموعه‌ی دیوار بزرگ چین توسط ماکس برود منتشر گردید. از این داستان تفسیرهای زیادی کرده‌اند، با اقتباس از آن نمایشنامه نوشته‌شده، مقاله‌ها به رشته‌ی تحریر درآمده و انیمیشن تولید شده، و بسیاری روایت صوتی از آن می‌توان پیدا کرد. داستانی در سه پارگراف و با راوی اول شخص.